گلهای بهاری

سلامت را نخواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است

عشق....

آیا عشق را دیده ای ؟

صدایش را شنیده ای؟

چه رنگی است؟

آبی ؟ سرخ؟ سیاه یا سفید؟

کجاست؟

غم نشانه عشق است.چهره من را ببین!آیا می خندد؟

بغض صدای عشق است.به صدای من گوش کن آیا رساست؟

رنگ تو رنگ عشق است.آیا من به رنگ آسمان زمین یا به رنگ گلهایم؟

اینجاست..در من.آیا در من عشق را نمی بینی؟

آیا عشق را دیده ای؟

عشق چه عطری دارد؟

عطر گل یا خاک باران خورده؟

می دانی چه اندازه است؟

چشمان گریان صورت عشق است.آیا چشمان من می خندند؟

عشق بوی نفسهای خسته را می دهد.آیا من را تازه نفس می بینی؟

خداوند جهان را بی انتها ساخت.آیا من را به اسم پایان می شناسی؟

عشق را می شناسم.به اسم "یکی از ما دو نفر" است.

عشق را دیده ام.من تو را کجا دیده ام؟

عطرش را می دانم آغوشت بوی آشنایی دارد.

صدایش را شنیده ام.چقدر بغضت زیباست.

من خداوند را نتوانستم ببینم.او بی انتها بود...

   آیا تو خود عشق نیستی...؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 19:30  توسط فرزاد  | 

آرتمیس نخستین زن دریاسالار جهان ، ایرانی بود

http://kishroabi.com/attachment/4148.jpg

نخستین زن دریانورد ایرانی آرتمیس Artemis است كه درحدود ۲۴۸۰ سال پیش، فرمان دریاسالاری خود را از خشایارشاه هخامنشی دریافت نمود و نخستین زنی است كه در تاریخ دریانوردی جهان فرمانده نیروی دریایی در یک کشور شد.

در سال ۴۸۴ پیش از میلاد مسیح ، هنگامی كه فرمان بسیج دریایی برای شركت در جنگ با یونان از سوی خشایارشاه صادر گردید ؛آرتمیس فرماندار سرزمین كاریه با پنج فروند كشتی جنگی كه خودش فرمانده آن ها بود به نیروی دریایی ایران پیوست.
دراین جنگ كه ایرانیان توانستند آتن را تصرّف کنند نیروی زمینی ایران را ۸۰۰ هزار پیاده و ۸۰ هزار سواره تشكیل می ‌داد و نیروی دریایی ایران شامل ۱۲۰۰ ناو جنگی و ۳۰۰ كشتی ترابری بود.( آمار قطعی نیست.) 
همچنین آرتمیس در سال ۴۸۰ پیش از میلاد در جنگ سالامین Salamine كه میان نیروی دریایی ایران و یونان در گرفت شركت داشت و با دلاوری و دانایی فرماندهی نمود .

او در جنگ سالامین، با دلاوری كم‌مانندی توانست موجب پیروزی نیروی دریایی ایران شود و به همین دلیل به افتخار دریافت فرمان دریاسالاری از سوی خشایارشاه نائل گردید.

پیوست:

از تمام دوستای گلم که سر زدن ممنونم

واقعا خوشحال شدم اومدید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 19:3  توسط فرزاد  | 

انديشه هاي زندگي


 

The best cosmetic for lips is truth

زیباترین آرایش برای لبان شما راستگویی


 

for voice is pray
برای صدای شما دعا به درگاه خداوند


 

for eyes is pity
برای چشمان شما رحم و شفقت


 

for hands is charity
برای دستان شما بخشش


 

for heart is love
برای قلب شما عشق


 

and for life is friendship
و برای زندگی شما دوستی هاست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 19:3  توسط فرزاد  | 

عشق یک دختر سرطانی



دختری را که در تصویر می بینید ، کتی کرکپاتریک نام دارد؛‌ کتی 21 ساله به همراه نامزد 23 ساله خود نیک برای جشن عروسی شان آماده می شوند.

 این عکس تنها چند دقیقه قبل از مراسم عروسی این دو جوان ، در روز 11 ژانویه 2005 گرفته شده است.

 

کتی مبتلا به سرطان است و بیماری وی در بدترین وضعیت خود قرار دارد؛ وی مجبور است هر روز ساعاتی زیر نظر پزشک و دستگاه های مخصوص قرار بگیرد. در این عکس ، نیک منتظر است تا کتی یکی دیگر از شیمی درمانی هایش به پایان برساند.

 

کتی علیرغم تمام درد و رنج ناشی از بیماری سرطان ، ضعف بدنی ، شوک های ناشی از تزریق پی در پی مورفین ، قصد دارد مراسم عروسی خود را بدون هیچ عیب و نقصی برپا کند . وی به خاطر بیماری اش همیشه در حال کاهش وزن است ، به همین خاطر مجبور شد هر چه به روز عروسی اش نزدیک تر می شود ، لباس عروسی اش را کوچک تر و کوچک تر کند. 

وی مجبور بود در طول مراسم عروسی اش کپسول تنفسی اش را به دنبال خود داشته باشد . در این تصویر پدر و مادر نیک را می بینید. آنها از اینکه می بینند پسرشان با عشق دوران دبیرستان خود ازدواج می کند بسیار خوشحال هستند.

 

کتی در ویلچیر خود نشسته و به ترانه ای که نیک و دوستانش می خوانند گوش می دهد.
طی مراسم عروسی ، کتی مجبور می شد برای لحظاتی استراحت کند. او به خاطر ضعف و درد نمی توانست به مدت طولانی بایستد.

کتی تنها پنج روز بعد از مراسم عروسی اش فوت کرد. دیدن زنی که علیرغم بیماری سرطان و آگاهی به عمر کوتاه مدت اش ، ازدواج می کند و تمام مدت لبخند بر لب دارد ما را به این فکر می برد که خوشبختی دست یافتنی است ، مهم نیست چقدر دوام می آورد.

 
باید از منفی بافی دست برداریم ؛ زندگی آنقدرها هم که فکر می کنیم پیچیده نیست.
زندگی کوتاه است
قوانین را زیر پا بگذار
بسرعت ببخش
با صداقت عاشق شو و با حرارت ببوس
همیشه بخند
هیچ وقت لبخند را از لب هایت دریغ نکن
مهم نیست زندگی چقدر عجیب است
زندگی همیشه آنطور که ما فکر می کنیم پیش نمی رود
اما تا زمانی که هستیم ، باید بخندیم و سپاسگذار باشیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 19:32  توسط فرزاد  | 

آزمون هوش


مسئله 1 - فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید. در ایستگاه اول 6 نفر وارد اتوبوس می شوند، در ایستگاه دوم 3 نفر بیرون می روند و پنج نفر وارد می شوند. راننده چند سال دارد؟ مسئله 2 - پنج کلاغ روی درختی نشسته اند، 3 تا از آنها در شرف پرواز هستند. حال چه تعداد کلاغ روی درخت باقی می ماند؟مسئله 3 - چه تعداد از هر نوع حیوان به داخل کشتی موسی برده شد؟
مسئله 4 - شیب یک طرف پشت بام شیروانی شکلی، شصت درجه است و طرف دیگر 30 درجه است. خروسی روی این پشت بام تخم گذاشته است. تخم به کدام سمت پرت می شود؟ 
مسئله 5 - این سوال حقوقی است. هواپیمایی از ایران به سمت ترکیه در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند، بازمانده ها را کجا دفن می کنند؟ 
مسئله 6 - من دو سکه به شما می دهم که مجموعش 30 تومان می شود. اما یکی از آنها نباید 25 تومانی باشد. چطور؟

برای دیدن پاسخ برید پایین:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مسئله 1 - راننده اتوبوس هم سن شما باید باشد. چون جمله اول سوال می گوید "تصور کنید که راننده اتوبوس هستید."
مسئله 2 - همه کلاغ ها، چون آنها فقط "در شرف پرواز" هستند و هنوز از روی درخت بلند نشده اند. (اگر جواب شما 2=3-5 بوده بدانید دوباره محاسبات جلوی تفکرتان را گرفته است.)
مسئله 3 - هیچ. آن نوح بود که حیوانات را به کشتی برد و نه موسی ("چه تعداد" جلوی فکر کردن شما را گرفته است.)
مسئله 4 - هیچ کدام. خروس ها که تخم نمی گذارند.اگر شما سعی کردید جواب توسط محاسبات و مقایسه اعداد بدست آورید، شما دوباره به وسیله اعداد منحرف شدید.
مسئله 5 - بازمانده ها را دفن نمی کنند. آنها جان سالم بدر برده اند. شما به وسیله کلمات حقوقی و دفن کردن منحرف شده اید.
مسئله 6 - یک 25 تومانی و یک 5 تومانی. به یاد بیاورید ( فقط یکی از آنها ) نباید 25 تومانی باشد و همین طور هم هست. یک سکه 5 تومانی داریم. شما با عبارت "یکی از آنها نباید …" فریب خوردید.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 23:13  توسط فرزاد  | 

لحظه های زندگی

تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده
اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني
وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه

ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده
دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره
دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه
خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري
اوني باش که دلت مي خواد باشي
چون تو فقط يه بار زندگي مي کني
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري
بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه
اونقدر تجربه که قويت کنه
اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر اميد که شادت کنه
شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن
اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه
تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره
وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي
و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد
يه جوري زندگي کن که آخرش
تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه
لطفا اين پيغامو واسه همه کسايي بفرست که واست يه معنايي دارن (من که اين کارو انجام دادم)
واسه اونايي که يه جورايي تو زندگيت پا گذاشتند
واسه اونايي که تو رو ميخندونن وقتي که بهش نياز داري
واسه اونايي که باعث ميشن بخش روشنتر قضايا رو ببيني
وقتي که واقعا دلتنگي
اگه نفرستادي، نگران نباش
هيچ اتفاق بدي واست نميفته
تو فقط فرصت اينو از دست ميدي که
روز يه نفرو با اين پيغام روشن کني
سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...
مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست که فرو ميبريم
بلکه لحظه هاييست که نفسمونو بيرون ميديم
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:41  توسط فرزاد  | 

اگر کریستوفر کلمبوس ازدواج کرده بود٬

اگر کریستوفر کلمبوس ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچگاه قاره امریکا را کشف نکند٬چون بجای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات زير می گذراند:

- کجا داری میری؟

 

- با کی داری می ری؟

- واسه چی می ری؟

- چطوری می ری؟

- کشف؟

-برای کشف چی می ری؟

- چرا فقط تو می ری؟

 

 

- تا تو برگردی من چیکار کنم؟!

- می تونم منم باهات بیام؟!

-راستشو بگو توی کشتی زن هم دارین؟

- بده لیستو ببینم!

- حالا کِی برمی گردی؟

- واسم چی میاری؟

 

- تو عمداً این برنامه رو بدون من ریختی٬ اینطور نیست؟!

- جواب منو بده؟

- منظورت از این نقشه چیه؟

- نکنه می خوای با کسی در بری؟

- چطور ازت خبر داشته باشم؟

- چه می دونم تا اونجا چه غلطی می کنی؟

- راستی گفتی توی کشتی زن هم دارین؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:41  توسط فرزاد  | 

یادم باشد..

:::::::::::::: یادم باشد.. ::::::::::::::


یادم باشد حرفی نزنم كه به كسی بر بخورد
نگاهی نكنم كه دل كسی بلرزد
خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را...
یادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست...
یادم باشد جواب كین را با كمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم...
یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم...
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاك زیستن...
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند...
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان...
یادم باشد زندگی را دوست دارم...
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی كه به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم...
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی كه از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد...
یادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم...
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر كس فقط به دست دل خودش باز می شود...
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم...
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم...
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت...
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم...
یادم باشد زمان بهترین استاد است...
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت بر فرقم نکوبم...
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود...
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود...
یادم باشد قلب کسی را نشکنم...
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد...
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم...
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد...
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست...
یادم باشد كه ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند...
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات...


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:40  توسط فرزاد  | 

علامت دستشوی در کشور های مختلف

علامت دستشوی در کشور های مختلف

 IRAN  

           

CHINA

NETHERLAND

HUNGARY

KOREA

USA (Georgia state)

FRANCE

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:39  توسط فرزاد  | 

عـشـق و وفاداری!


عـشـق و وفاداری!

یک لک لک نر در عملی شگفت انگیز همه ساله 13 هزار کیلومتر را برای رسیدن
به همسر بیمار و معلول خود پرواز می‌کند.
به گزارش خبرگزاري ايتاليا، با فرارسیدن بهار، "رودان" لک لک نر همانند سال‌های گذشته
امسال نیز پس از طی یک مسیر 13 هزار کیلومتری از آفریقای جنوبی به کرواسی بازگشت
تا همسر بیمار خود را که "مالنا" نام دارد ملاقات کند.
مالنا، لک لک ماده ای است که به سبب یک جراحت قدیمی قادر نیست مهاجرتی
تا این حد طولانی را انجام دهد.
"استیپان فوکیک" زیست شناسی که از سال 1993 به درمان لک لک ماده می‌پردازد
در این خصوص توضیح داد: "رودان هر سال برای دیدن جفت خود به کرواسی باز می‌گردد
و در طول تمام این سال‌ها به مالنا وفادار بوده است. این پنجمین سال پیاپی است که شاهد این منظره بوده‌ام."
یک بال مالنا در سال 1993 توسط چند شکارچی زخمی شد و به این ترتیب
این لک لک ماده برای همیشه از پرواز باز ماند.

http://www.2dayjoke.com/group/32/01.jpg
لحظه دیدار مالنا و رودان (مالنا: لک لک کوچکتر/ سمت راست تصویر)

امسال ماجرای عشق "رودان و مالنا" مورد توجه بسیار زیاد خبرنگاران و علاقه‌مندان قرار گرفته
و به همین دلیل صدها نفر برای ثبت لحظه دیدار این زوج عاشق در دهکده "برودسکی واروس"
در شرق کرواسی گرد هم آمده بودند اما "رودان" بدون توجه به این افراد مستقیما به سوی
آشیانه، در جایی که مالنا انتظار او را می‌کشید پرواز کرد.
براساس گزارش خبرگزاری ایتالیا، این زیست شناس کروات اظهار داشت: "سایر لک لکها
به صورت جفت جفت ظرف پنج شش روز آینده به آشیانه‌های خود باز می‌گردند درحالی
که "رودان" اولین لک لکی است که به مقصد می‌رسد چون "مالنا" در خانه بی‌صبرانه انتظار او را می‌کشد."
به گفته این محقق، همانند پنج سال گذشته ظرف دو ماه آینده چهار پنج جوجه لک لک
متولد خواهند شد و "رادون" وظیفه آموختن پرواز به آنها را
به عهده خواهد گرفت، چون "مالنا" قادر به انجام آن نیست.
سپس با فرا رسیدن زمستان، جوجه‌ها با پدر خود به سوی آفریقای جنوبی پرواز می‌کنند، درحالی که "مالنا" تا بهار آینده در انتظار بازگشت "رودان" وفادار خود در آشیانه خواهند ماند.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:37  توسط فرزاد  | 

who loves you for you

به دنبال کسي باش که تو را به خاطر زيبايي هاي وجودت زيبا خطاب کند نه به خاطر جذابيتهاي ظاهريت


who calls you back when you hang up on him

کسي که دوباره با تو تماس بگيرد حتي وقتي تلفنهايش را قطع مي کني


who will stay awake just to watch you sleep

کسي که بيدار خواهد ماند تا سيماي تو را در هنگام خواب نظاره کند


wait for the guy who kisses your forehead

در انتظار کسي باش که مايل باشد پيشاني تو را ببوسد[حمايتگر تو باشد]


who wants to show you off to world when you are in your sweats

کسي که مايل باشد  حتي  در زماني که درساده ترين لباس  هستي تورا به دنيا نشان دهد


who holds your hand in front of his friends

کسي که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگيرد


wait for the one who is constantly reminding you how much he cares about you and how lucky he is to have you

در انتظار کسي باش که بي وقفه به ياد توبياورد که تا چه اندازه برايش مهم هستي و نگران توست و

چه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد


wait for the one who turns to his friends and says that's her

در انتظار کسي باش که زماني که تو را مي بيند به دوستانش  بگويد اون خودشه[همان کسي  که مي خواستم]

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:37  توسط فرزاد  | 

اول از همه برایت آرزومندم كه... (ویکتور هوگو)

taranehhagroups

 

 

اول از همه برایت آرزومندم كه... (ویکتور هوگو)

 

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد

و اگر اینگونه نیست، تنهایی‌ات کوتاه باشد

و پس از تنهایی‌ات، نفرت از کسی نیابی

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

 

 

برایت همچنان آرزو دارم

دوستانی داشته باشی

از جمله دوستان بد و ناپایدار

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دستکم یکی در میانشان

بی‌‌تردید مورد اعتمادت باشد.

 

 

و چون زندگی بدین‌گونه است

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند

که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد

تا که زیاده به خودت غره نشوی.

 

 

و نیز آرزومندم

مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا

نگه دارد.

 

 

همچنین، برایت آرزومندم

صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند

چون این کارِ ساده‌ای است

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذیر می‌کنند

و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران

نمونه شوی.

 

 

و امیدوارم اگر جوان هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمایی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

 

 

امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره

گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهی‌اش را سر می‌دهد

چرا که به این طریق

احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.

 

 

امیدوارم

که دانه‌ای هم بر خاک

بفِشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روییدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

 

 

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است»

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

 

 

و در پایان، اگر مرد باشی

آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

 

 

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:36  توسط فرزاد  | 

یک داستان واقعی

یک داستان واقعی:

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.

منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.»

منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.»

خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»

منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.

خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.»

رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم، اینجا مثل قبرستان می شود.»

خانم به سرعت توضیح داد: «آه... نه....  نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.»

 رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.»

خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟»

شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:

دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد.

stanford.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:34  توسط فرزاد  | 

بارالها

بارالها

برای همسايه ای که نان مرا ربود نان،

برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی،

برای آنکه روح مرا آزرد بخشايش،

و برای خويشتن خويش آگاهی و عشق

ميطلبم.

"دکتر علی شريعتی"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:34  توسط فرزاد  | 

مادر درغگو

مادر درغگو


اتل متل یه مادر
عین غنچه شب بو
یه مادر فداکار
اما یه کم دروغگو!
                                  یه ساعتی می گذره
                                  دست می کشه رو سرم
                                  بهم میگه بیداری؟
                                  یا خوابیدی دخترم؟
                                                                         لابد می پرسید چرا
                                                                         عین گل شب  بوئه
                                                                         سر زنشش می کنین
                                                                         چون یه کم دروغ گوئه!
                                                                                                  دوباره و سه باره
                                                                                                   وقتی جواب نمی دم
                                                                                                  نوازشم می کنه
                                                                                                فکر می کنه خوابیدم



عین گل شب بوئه
چون تا سحر بیداره
ولی دروغ دروغی
چشاشوهم میذاره
                                    بلند می شه از توجا
                                    از اتاق بیرون می ره
                                    شاید میخواد مادرم
                                    بره وضو بگیره
                                                                         بلند می شم دزدکی
                                                                         به دنبال اون می رم
                                                                         تا دستشو بخونم
                                                                         تا مچشو بگیرم
                                                                                            

                                                                                   رو سری رو مادرم
                                                                                       روی سرش کشیده
                                                                                          تا که بابام نفهمه
                                                                                           نصف موهاش سفیده



می ره توی اتاق خواب
رو به روی آیینه
روی زردش رو مادر
تو آیینه می بینه
                                     با دست پینه دارش
                                     کشو رو وا می کنه
                                     عطر بابام تو دستش
                                      رضا ،رضا ،میکنه
                                                                            نگاه ناز مادر
                                                                            یواشی می ره بالا
                                                                            تا بالای آیینه
                                                                            تا روی عکس بابا
                                                                                                    رضا اسم بابامه
                                                                                       مامان خیلی می خوادش
                                                                                                    جنازشو بغل زد
                                                                                                  ولی میگه میادش


 

مامان همیشه می گه
که بابا بر می گرده
ولی بعضی آدما
می گن که قاطی کرده



                                        بهش می گه رضا جان
                                        غصه نخور عزیزم
                                        منو حبیبه خوبیم
                                         نمی گه من مریضم
                                                                                ادکلن بابا رو
                                                                                درشو وا می کنه
                                                                                می ذاره روی قلبش
                                                                                خدا،خدا، می کنه
                                                                                       بهش می گه رضا جان
                                                                                                  وضع زندگی خوبه
                                                                                                   نمی گه لای چرخ
                                                                                                   زندگی صد تا چوبه



عطرشو بومی کنه
دو چشمشو می بنده
اون مادر دروغگو
زور زورکی می خنده
                                نمی گه که واسه کار
                                تا کجاها که رفته
                                نمی گه چند وقتیه
                                دیسک کمر گرفته
                                                                    یهو مامان هول می شه
                                                                    روی زمین می شینه
                                                                    تا که بابا قامت
                                                                     خمیدش رونبینه
                                                                                                 دست می ذاره رو چشماش
                                                                                                 از توی دست سردش
                                                                                                 عطر بابا می ریزه
                                                                                                 روی چهره زردش



نمیگه صاحب خونه
اجاره خونه می خواد
یا که سرش داد زدن
تو ساختمون بنیاد!
                                  می زنه زیر گریه
                                  بوی عطر بابا جون
                                  با بوی عطر شب بو
                                  می پیچه توی خونمون
                                                                         مامان نمی گه دادگاه
                                                                         حکم تخلیه داده
                                                                         تا که یهو می فهمه
                                                                         چشماش اونو لو داده
                                                                            تموم عالم امشب
                                                                             مست گل شب بوئه
                                                                                    انگار همه فهمیدن
                                                                                          مادرم دروغ گوئه

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:32  توسط فرزاد  | 

سنگ نوشته ها

 

متن سنگ قبر پروين اعتصامي

آنکه خاک سيه اش بالين است

اختر چرخ ادب پروين است

گرچه تلخي از ايام نديد

هر چه خواهي سخنش شيرين است

متن سنگ قبر فروغ فرخزاد

من از نهايت شب حرف ميزنم

من از نهايت تاريکي

واز نهايت شب حرف مي زنم

اگر به خانه من آمدي براي من م

اي مهربان چراغ بيارو يک دريچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

متن سنگ قبر کوروش کبير

اي انسان هر که باشي واز هر جا که بيايي

ميدانم خواهي آمد

من کوروشم که براي پارسي ها اين دولت وسيع را بنا نهادم

بدين مشتي خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر

متن سنگ قبر فريدون مشيري

سفر تن را تا خاک تماشا کردي

سفر جان را از خاک به افلاک ببين

گر مرا مي جويي

سبزه ها را درياب با درختان بنشين

متن سنگ قبر فردين

بر تربت پاکت بنشينم غمناک

کوهي زهنر خفته بينم در خاک

از روح بزرگ هنريت فردين

شايد مددي به ما رسد از افلاک

متن سنگ قبر بابک بيات

سکوت سرشار از ناگفته هاست

متن سنگ قبر خسرو شکيبايي

در ازل پرتو حسنت زتجلي دم زد

عشق پيدا شدوآتش به همه عالم زد

متن سنگ قبر حافظ

بر سر تربت ما چون گذري همتي خواه

که زيارتگه رندان جهان خواهد بود

متن سنگ قبر شاپور

قلبم پر جمعيت ترين شهر دنياست......

متن سنگ قبر سهراب سپهري

به سراغ من اگر مي آييد

نرم وآهسته بياييد

مبادا که ترک بردارد چيني نازک تنهايي من

متن سنگ قبر منوچهر نوذري

زحق توفيق خدمت خواستم دل گفت پنهاني

چه توفيقي از اين بهتر که خلقي را بخنداني

متن سنگ قبر وينستون چرچيل

من براي ملاقات با خالقم آماده ام

اما اينکه خالقم براي عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چيز ديگريست

متن سنگ قبر اسکندر مقدوني

اکنون گور او را بس است

آنکه جهان اورا کافي نبود

متن سنگ قبر نيوتن

ظبيعت وقوانين طبيعت در تاريکي نهان بود

                                                                             خدا گفت بگذار تا نيوتن بيايد.....

وهمه روشن شد

متن سنگ قبر فرانک سيناترا(بازيگر و خواننده)

بهترين ها هنوز در راهند....

انسانهاي بزرگ واقعا" بزرگند

متن سنگ قبر ويرجينيا وولف(نويسنده)

در برابرت خود را پر ميکنم از فرار نکردن

اي مرگ.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:30  توسط فرزاد  | 

زندگی


زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد   
  
 
شاد بودن تنها انتقامي است که ميتوان از دنيا گرفت ،
 پس هميشه شاد باش
   
 
امروز را براي ابراز احساس به عزيزانت غنمينت بشمار
شايد فردا ....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:27  توسط فرزاد  | 

نامه بسیار زیبای نادر ابراهیمی به همسرش

نادر ابراهیمی داستان‌نویس معاصر ایرانی است

او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمینه‌های فیلم‌سازی، ترانه‌سرایی، ترجمه، و روزنامه‌نگاری نیز فعالیت کرده‌است.

 

 

همسفر!

در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم

و چون باد می‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند

خواهش می‌كنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:26  توسط فرزاد  | 

بوسه بر آب شاهکار عــــــــــــــکاس انگلیسی ( فوق العاده زیبا )


ارک هانکاکس، یک لحظه باور نکردنی را شکار کرده است. یک مرغ عشق آنقدر به تصویر خود در آب زل می زند که سرانجام شیفته آن می شود.

روزنامه دیلی تلگراف نوشته است که او برای گرفتن این عکس یک ماه تمام در نقطه مقابل این منطقه که محل گذر مرغان نغمه سری از این جنس

است به کمین نشسته تا سرانجام به این تصاویر دست پیدا کرده است.



+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:24  توسط فرزاد  | 

eroorهای مودم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 23:25  توسط فرزاد  | 

چارلز ديکنز

اين چهار چيز را در زندگيت نشکن: اعتماد ، قول ، رابطه و قلب! زيرا وقتي اين ها مي شکنند صدا ندارند ! ولي درد بسياري دارند...

                                                                             ( چارلز ديکنز )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 23:21  توسط فرزاد  | 

می خواهم فاحشه بشوم

این متن را در ایمیلی گرفتم، گویا انشای دختری ده ساله است، اما هر چه هست، همان است که الان هست! (تقدیم به همه حامیان لایحه حمایت از خانواده)

  " خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .

  ... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .

تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .

من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند "

ادامه مطلب ...-->
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 23:20  توسط فرزاد  | 

اس ام اس مرام و معرفتی

اس ام اس مرام و معرفتی

قرمزی چشاتم نفازلین بریز فنا شیم
----
پی پیتیم سیفونو بزن فناشیم
----
بند کفشتیم گره بزن خفه شیم
----
کش شلوارتم رفیق ولم کن تا آبروتو ببرم
----
سیگارتیم بکش تا دود شیم
----
زنگ در خونتم هر کس تو رو بخواد باید منو بزنه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 23:16  توسط فرزاد  | 

تاریخچه پیدایش تخته نرد

هیچ ميدانيدتخته نرد چگونه و توسط چه کسي ابداع شد و چه فلسفه زيبا و عبرت آموزي در پس آن نهان است؟ تخته نرد توسط بزرگمهر ابداع شد و اما داستان پيدايشش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 23:15  توسط فرزاد  | 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 23:10  توسط فرزاد  | 

سختیها برای چیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 2:40  توسط فرزاد  |